از دلتنگی
دلم برای انگشت هایم تنگ شده، نه این کیبورد لعنتی. از کلمات خسته ام، از اعداد خسته ام. حتی از کتاب های خوانده و نخوانده که از همه جای اتاقم سر می روند خسته ام. دلم می خواهد اینهمه شتاب، بایستد، یک لحظه، به خاطر من بایستد، و من آرام بگیرم بمیرم زندگی کنم. نمی دانم شانه هایم تحمل ام را دارند که حالا بالهایم را بسته ام؟ پشت این دریای ویران، چشم هایم را نمی بینم. دلم می خواهد چشم های بیرحمانه بازم را ببندم، گوش هایم را، دهانم را ببندم و دیگر به هیچ کس و هیچ چیز نیندیشم و لحظه ای بمیرم، آرام آرام...
می خواهم بروم. حتی از این اتاق می خواهم بروم. به جایی که دگرگونه باشد همه چیز، حتی دیوارهایش. دچار ملال بی حدی بوده ام و از نوشتن اش شاید می خواهم بگریزم از این صحنه خالی. برای من نوری که در ته تاریکی می بینم خیال نیست، حقیقت است، قسم می خورم می بینم، برای من همیشه نوری هست، تا حالا بوده، که هنوز هم می خواهم در سیاهی پر بگیرم. و می نویسم که نمیرم...
در این گریز از مرگ به مرگ، دلم می خواهد به جریان بیفتم، و پنجره ها را برای هوایی دیگر نفس بکشم... که دلتنگم... بسیار دلتنگم...
Photo by: Robert Doisneau