حرف « نقطه ویرگول» رو نزن

سخنرانی کورت ونه گات
در دانشگاه ویسکانسین *
مترجم: مجتبی ویسی
حرف « نقطه ویرگول» رو نزن
ونه گات اخیراً در دانشگاهی در آمریکا سخنرانی کرده است. خودش دربارۀ آن چنین می نویسد: «آن چه در این جا می خوانید بخشی از حرف هایی است که من در دانشگاه ویسکانسین در مدیسون بر زبان آورده ام، وقتی که جریان سوخت های فسیلی و بادها به واسطۀ آخرین خوراکی ها و نوشیدنی ها آغاز شده بود.»
برای تدریس یا تحصیل در دانشگاهی به این بزرگی، با کتابخانه ها و آزمایشگاه ها و سالن های سخنرانی متعددش، دانشجویان یا استادان باید بیشتر جن باشن، تا آدم. هرچند همه می دانیم که این مکان در سرزمینی واقع شده که عقل، منطق، دانش و حقیقت دیگه به کار مردمش نمیاد.
می دونم که جمعی از شما با این امید پا به این مکان گذاشتین که نکاتی اساسی دربارۀ نویسنده شدن، آن هم از نوع حرفه ایش، بشنوین. خُب، من هم به شما میگم: «اگر جداً میخواین پدر و مادرتون رو اذیت کنین و از طرفی تحمل ندارین که یه آدم دوجنسیتی باشین، کمترین کاری که از دستتون برمی آد اینه که وارد عرصۀ هنر بشین. اما یادتون باشه که از «نقطه ویرگول» استفاده نکنین، چون اونا علایمی دوجنسیتی ان. هرمافرودیت هایی هستن که از پوشیدن لباس جنس مخالف لذت می برن و حقیقتاً به درد هیچ کاری نمی خورن. تنها خاصیت شون اینه که نشون می دن شما افرادی دانشگاه رفته هستین.» جماعت گوش بدین: چند سال پیش نامه ای از طرف یه زن احساساتی به دستم رسید. اون می دونست که من هم احساساتی ام. یا به تعبیری از اونایی هستم که یه عمر دموکرات بودن، مثل فرانکلین دلانو روزولت که دوست کارگرهای کله شق بود. خلاصه زنه که پا به ماه بود (کار من نبود باور کنین) می خواست بدونه که آیا به دنیا آوردن بچه ای معصوم و دوست داشتنی به این دنیای پلید، کار درستی یه. من به اون گفتم که ارزش زنده بودن برای من، سوای موسیقی، دیدن افراد پاک سرشت و خوبه، که همه جا ممکنه پیدا بشن. منظورم افرادیه که در یک جامعه به شدت ناپاک، همیشه رفتاری انسانی و پاک دارن. کی میدونه، شاید شما هم یکی از همون افراد باشین، یا بعداً خواهید شد، که در آینده سر راه بچه اون خانم سبز می شه.
حالا میخوام کمی دربارۀ عموی مرحومم، الکس، با شما صحبت کنم. او برادر کوچک پدرم بود. تحصیل کرده هاروارد بود و بچه ای نداشت. فروشنده ای صادق در ایندیانا پولیس که بیمۀ عمر هم داشت. خوب مطالعه می کرد و آدم عاقلی بود. گلۀ اصلی اش از جماعت بشری این بود که موقع خوشی، چندان پاپی این حالت نیستن و به ندرت پیش می آد که متوجه آن لحظات باشن. برای همین روزهای تابستون که زیر درخت سیبی در حال نوشیدن لیموناد بودیم و کاهلانه، با صدایی شبیه وزوز زنبورهای عسل، از این در و آن در حرف می زدیم، عمو الکس در میان این گپ و گفت های خوشایند و بی معنی، یکهو می گفت: «نمی دونم اگه این حالت خوب نیس، پس چی خوبه؟»
Photo by: Robert Doisneau