تبليغاتX
«من» یادداشت کنید لطفن.

آن چه در تو کوه بود/ هموار کردند/ و آن چه دره بود/ پر کردند ،/ حالا از روی تو/ راهی صاف عبور می کند.                برتولت برشت

 

 

    
 

 

نمی دانم چقدر دیر است اما مدت کمی است که با نصرت کریمی آشنا شده ام، و با صورتک هایش. از کتاب جمعه شروع شد؛ سال اول – 24 آبان ماه 1358 – شماره 15، نصرت کریمی و صورتک هایش، غلامحسین ساعدی. و من هزاران چشم فرو می کنم در تصاویر و تصاویر هزاران نگاه در من، و بالعکس! بعد دنیاها را می گردم؛ نصرت کریمی+صورتک ها...

چند سایت و وبلاگ و هر چه دستم برسد می خوانم و می بینم و می نویسم...

 

 

شاهد فاجعه 

 

آدم ها يكجوري واقعا هستند. يكجوري آرزو ميكنند كه باشند. گاهي اون ماسك را مي زنن به صورتشون كه شبيه آني كه آرزو ميكنند باشند. يكجوري دلشان ميخواهد مردم بشناسندشان. آن هم يك ماسك ديگر است اما يكجوري مردم واقعا مي شناسندشان. جالب اينجاست آن جوري كه مردم مي شناسندشان، خيلي شبيه همان جوري است كه هستند. اين دو تا ماسك اصلا بي خود است.

نصرت كريمي

 

 

نصرت کریمی 

 

عصر شنبه بیست و دوم اردیبهشت ماه 86 مراسم گرامی داشت نصرت کریمی از سلسله شب های بخارا با حضور جمعی از علاقمندان و هنرمندان در تالار بتهوون خانه هنرمندان برگزار شد.

نمای افتتاحیه فیلم گویاترین تصویر از نصرت کریمی را ارائه می کرد: پیرمردی رو به دوربین می آمد و می گفت "من نصرت کریمی بودم. یعنی هنوزم هستم. فیلمسازم، ولی فیلم نمی سازم." و در فیلم از دوران زندان خود تعریف می کرد که چطور در زندان برای زندانیانی از هر تیپ و طبقه کلاس نمایش و سینما گذاشته است.

کریمی در فیلم می گفت زمانی که فیلم نساختم، سعی کردم از طریق مجسمه سازی نقش هایی را که دوست داشتم بازی کنم، بسازم. هنگامی که مجسمه ای می سازم، ماسک هایی را که انسان ها به صورت زده اند، برمی دارم و بعد مجسمه شان را می سازم.

 

..... دكتر جواد مجابي از نصرت كريمي گفت « نصرت كريمي در خاطراتش از استاد عبدالحسين نوشين چنين ياد مي كند كه ... استاد در جلسات نخست، ابتدا استعداد يابي ميكرد و به كساني كه داراي استعداد خلاقه هنري نبودند توصيه ميكرد در رشته ديگري تحصيل كنند. زيرا رشته بازيگري بر استعداد ذاتي هنري استوار است.

يكي از شاگردان بي استعداد كه عضو وزارت كشور بود انتخاب نشده بود او با تبختر اظهار داشت ... آقاي نوشين، من دو سال وقتم در اين هنرستان (هنرپيشگي) تلف شده؛ اگر اين دوسال با جديت در وزارت كشور كار ميكردم الان وزير كشور بودم. نوشين آشته شد و با عصبانيت گفت ... بسيار خوب آقا، تشريف ببريد وزير شويد اما بازيگر نخواهيد شد ... از آن پس به هر بي استعدادي كه براي بازيگري به تئاتر روي مي آورد ما مي گفتيم ... اين بايد وزير شود ...

نصرت كريمي هرگز وزير نشد، هنرمند باقي مانده است، با رنجها و شادي هاي يك انسان حساس آگاه در روزگاري كه هنر والا در آن چندان ارجي ندارد.

 

خسرو سينائي گفت « اگر از من بپرسند نصرت كريمي كيست؟! بي لحظه اي درنگ مي گويم «هنرمندي خردمند»!

سال هاست او را مي شناسم. از آن زمان كه تحولي در سينماي نقاشي متحرك ايران ايجاد كرد... از آن زمان كه فيلم بسيار خوب ـ درشكه چي ـ را ساخت.... و از آن زمان كه به عنوان بازيگر نه فقط در ميان اهل سينما، بلكه در ميان تماشاگران عادي هم چهره اي سرشناس و محبوب بود. هرگز نديدم كه دچار غرور پوچ بسياري از هنرمندان شود. هميشه لبخندي مهربان داشت، حتي در آنجا كه محصول ذهن خلاقش به اسم ديگران شهرت مي يافت و از او نام نمي بردند.

من تا آن زمان او را فقط به عنوان هنرمند مي شناختم اما زمانه كه برگشت و خارهاي دردناكش را به بدن او فرو كرد، من ـ نصرت كريمي ـ ديگري را شناختم: مردي كه فراز و نشيب زندگي را مي شناخت و خوب مي دانست كه براي گذر از اين فراز و نشيب، شكيبا بايد بود.

او هرگز عزلت نشين نشد، به ساختن صورتك هاي استادانه اش پرداخت و پرورش گياه كاكتوس! ..... اين بار مردي را شناختم كه آموخته بود از كوچكترين پديده هاي طبيعت زيبايي خلق كند و زندگي را حتي در كوچكترين ابعادش ارج نهد.

 

نصرت کریمی میگوید: از بچگی مجسمه سازی را دوست داشتم. قبل از انقلاب ۶۰ مجسمه ساخته بودم، ولی بعد از انقلاب که فرصت بیشتری داشتم ۵۰۰ مجسمه و صورتک ساختم. ده نمایشگاه داشتم و ۳۰۰ اثر فروختم.

می گوید حدود ۲۰۰ مجسمه در آتلیه ام دارم که دانشجویان با خبر قبلی برای بازدید می آیند و گاهی هم مهمانان خارجی را برای بازدید می آورند و به خنده می افزاید آتلیه ام نقطه کوچکی شده برای جذب توریست.

او این روزها بیشتر می نویسد و کمتر به مجسمه سازی می پردازد. می گوید من شخصا برای رفع ممنوعیت کار در سینما و تدریس اقدام نکردم. ولی دوستان کارگردان و تهیه کننده که علاقه داشتند من برایشان فیلم بسازم یا در فیلمشان بازی کنم، هربار اسم مرا به ارشاد داده اند، آنها جلویش نوشته اند "نصرت کریمی فعلا نه!" هروقت "فعلا" را بردارند حاضرم بازی کنم.

 

 

 

منابع:

 

* شب‌های بخارا؛ شب نصرت کریمی

 

* گفتگویی خواندنی با نصرت کریمی

 

* نوشته های لادن پارسی در بی بی سی؛

گپی با نصرت کریمی، کارگردان قدیمی سینمای ایران

گرامیداشت نصرت کریمی در خانه هنرمندان

 


لینک | نوشته شده توسط فریده دهداران در پنجشنبه 6 تیر1387 |
 

 

    
 
 

جهانِ من

 

 

جهانِ بی در

 

جهانِ بی دیوار

 

من چطور وارد شوم؟

 

 

 

                  نرجس فلاحی

 


لینک | نوشته شده توسط فریده دهداران در یکشنبه 12 خرداد1387 |
 

 

    
 

 

سرباز صلح

 

 

                                       به فرهادِ مهربانِ دهداران

 

 

 

پنجره را بستيم

 

تا باد نيايد

 

باران نيايد

 

آفتاب نيايد

 

ما با باد و باران و آفتاب جنگيديم

 

بي آنکه بدانيم

 

صلح، باد بود و

 

باران بود و

 

آفتاب

 

 

 

سرباز مهربان من!

 

ما جنگيديم

 

تا صلح را بياموزي

 

جهان اما

 

از دوربين اسلحه ات

 

سوراخي کوچک است

 

که شايد روزي

 

مورچه اي در آن لانه ساخته باشد

 

 

 

                                       فریده دهداران

 


لینک | نوشته شده توسط فریده دهداران در سه شنبه 27 فروردین1387 |
 

 

    
 

 

نوروز را همیشه دوست دارم. همیشه دوست داشته ام. دوست دارم. نوروز را. هر روز. هر لحظه. می گویم نوروز! و نمی گویم نو - سال. و نمی گویم نو - ماه. چه شب، چه روز.

 

 

 

 

مطالعه به شیوۀ نو

 

مرا مثل زبان عربی

                          از راست به چپ نخوان

مرا مثل زبان لاتین

                          از چپ به راست نخوان

مرا مثل چینی ها

از بالا به پایین نخوان

مرا خیلی ساده بخوان

                     همچنان که خورشید

                     سبزه ها را

                     و گنجشک

                     کتاب گل را می خواند!

 

سُعاد الصباح

ترجمه وحید امیری

از "بانوی ماسه و ماه"

  


لینک | نوشته شده توسط فریده دهداران در دوشنبه 27 اسفند1386 |
 

 

    
 

  

متشکرم از فریبا که؛

متشکرم از مریم نادیده که؛

متشکرم

 

وقتی آدم کارشو بلده که دیگه هنری نکرده، و اگر کارشو بلد نباشه که هنر نکرده.

کارل فالنتین 1948-1882

 

نوشتۀ کارل فالنتین

از "بلیط تئاتر" ترجمۀ ایرج زهری

 

 

گفتگوی جالب

 

اشخاص:        خانم

                   آقا

 

خانم    که امروز وقت دارید؟ پس بیاید بریم.

آقا       کجا؟

خانم    یه جا.

آقا       آهان. اون جا بودم.

خانم    عجب؟

آقا       آره.

خانم    که اون جا بودین؟

آقا       بعله، چند دفعه.

خانم    پس فایده نداره، من فکر می کردم شما اصلاً هنوز هیچ وقت اون جا

نبودین.

آقا       نه، نه. اصلاً که نه.

خانم    پس باید ببخشین، من نمی دونستم.

آقا       البته که نمی تونستین دونسته باشین.

خانم    نه اینو نمی خواستم بگم، چون «پیتر» هم هیچ وقت اون جا نبوده.

آقا       چی؟ پیتر هم هیچ وقت اون جا نبوده؟

خانم    نه.

آقا       از پیتر چنین انتظاری نداشتم. عجیبه که او هم هیچ وقت اون جا نبوده.

خانم    درسته. راستش خیلی هم مطمئن نیستم. شاید قبلاً یک دفعه اون جا

بوده باشه.

آقا       این هم ممکنه.

خانم    پیتر آدمی است که اگر بگه اون جا می ره، یا این جا می آد، واقعاً می آد

و واقعاً می ره.

آقا       پس شما رفتید اون جا؟

خانم    آره. ولی زیاد نموندم.

آقا       همون قدر هم کافی ست.

خانم    نظر من هم همینه. فایده اش چی یه؟ حیف از وقت.

آقا       حق با شماست. وقت طلاست.

خانم    نه، این درست نیست. من وقت زیاد دارم ولی پول ندارم. اگر آنقدر که

وقت دارم پول داشتم، اون وقت بیشتر از وقت پول داشتم.

آقا       اون وقت دیگه وقت نداشتید که با من برید اون جا.

خانم    اون وقت نه، ولی امروز وقت داشتم.

آقا       که امروز وقت دارید؟ پس بیاید بریم.

خانم    کجا؟

 

                             (گفتگو ادامه می یابد!)

 


لینک | نوشته شده توسط فریده دهداران در پنجشنبه 2 اسفند1386 |
 

 

    
 

 

ونه گات

 

 

سخنرانی کورت ونه گات

در دانشگاه ویسکانسین *

 

مترجم: مجتبی ویسی

 

 

حرف « نقطه ویرگول» رو نزن

 

 

ونه گات اخیراً در دانشگاهی در آمریکا سخنرانی کرده است. خودش دربارۀ آن چنین می نویسد: «آن چه در این جا می خوانید بخشی از حرف هایی است که من در دانشگاه ویسکانسین در مدیسون بر زبان آورده ام، وقتی که جریان سوخت های فسیلی و بادها به واسطۀ آخرین خوراکی ها و نوشیدنی ها آغاز شده بود.»

 

برای تدریس یا تحصیل در دانشگاهی به این بزرگی، با کتابخانه ها و آزمایشگاه ها و سالن های سخنرانی متعددش، دانشجویان یا استادان باید بیشتر جن باشن، تا آدم. هرچند همه می دانیم که این مکان در سرزمینی واقع شده که عقل، منطق، دانش و حقیقت دیگه به کار مردمش نمیاد.

می دونم که جمعی از شما با این امید پا به این مکان گذاشتین که نکاتی اساسی دربارۀ نویسنده شدن، آن هم از نوع حرفه ایش، بشنوین. خُب، من هم به شما میگم: «اگر جداً میخواین پدر و مادرتون رو اذیت کنین و از طرفی تحمل ندارین که یه آدم دوجنسیتی باشین، کمترین کاری که از دستتون برمی آد اینه که وارد عرصۀ هنر بشین. اما یادتون باشه که از «نقطه ویرگول» استفاده نکنین، چون اونا علایمی دوجنسیتی ان. هرمافرودیت هایی هستن که از پوشیدن لباس جنس مخالف لذت می برن و حقیقتاً به درد هیچ کاری نمی خورن. تنها خاصیت شون اینه که نشون می دن شما افرادی دانشگاه رفته هستین.» جماعت گوش بدین: چند سال پیش نامه ای از طرف یه زن احساساتی به دستم رسید. اون می دونست که من هم احساساتی ام. یا به تعبیری از اونایی هستم که یه عمر دموکرات بودن، مثل فرانکلین دلانو روزولت که دوست کارگرهای کله شق بود. خلاصه زنه که پا به ماه بود (کار من نبود باور کنین) می خواست بدونه که آیا به دنیا آوردن بچه ای معصوم و دوست داشتنی به این دنیای پلید، کار درستی یه. من به اون گفتم که ارزش زنده بودن برای من، سوای موسیقی، دیدن افراد پاک سرشت و خوبه، که همه جا ممکنه پیدا بشن. منظورم افرادیه که در یک جامعه به شدت ناپاک، همیشه رفتاری انسانی و پاک دارن. کی میدونه، شاید شما هم یکی از همون افراد باشین، یا بعداً خواهید شد، که در آینده سر راه بچه اون خانم سبز می شه.

حالا میخوام کمی دربارۀ عموی مرحومم، الکس، با شما صحبت کنم. او برادر کوچک پدرم بود. تحصیل کرده هاروارد بود و بچه ای نداشت. فروشنده ای صادق در ایندیانا پولیس که بیمۀ عمر هم داشت. خوب مطالعه می کرد و آدم عاقلی بود. گلۀ اصلی اش از جماعت بشری این بود که موقع خوشی، چندان پاپی این حالت نیستن و به ندرت پیش می آد که متوجه آن لحظات باشن. برای همین روزهای تابستون که زیر درخت سیبی در حال نوشیدن لیموناد بودیم و کاهلانه، با صدایی شبیه وزوز زنبورهای عسل، از این در و آن در حرف می زدیم، عمو الکس در میان این گپ و گفت های خوشایند و بی معنی، یکهو می گفت: «نمی دونم اگه این حالت خوب نیس، پس چی خوبه؟»

 

 


ادامه مطلب

لینک | نوشته شده توسط فریده دهداران در چهارشنبه 26 دی1386 |
 

 
 منو
اتاقی از آن خود
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به سوی فانوس دریایی
 
 درباره وبلاگ

Photo by: Robert Doisneau

 

 اینجا ادامۀ پنجره ای است از 2 خرداد 1382 هجری خورشیدی.

 آرشیو مطالب
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آرشيو
 
بصیرت سایه ها
ویکی پدیا - دانشنامۀ آزاد
Free Poetry Ebooks E-books
The World`s Largest Poster & Print Store
سازمان اسناد و کتابخانۀ ملی ایران
آرشیو
 
 آینه های ناگهان
آفتابان - محمد خورشیدی
آنتن پر سر و صدا - فاطمه دهداران
بسوده ترین کلام
بوسه‌ی تو - محسن عباسپور
پشه در سرزمین عجایب
پل خواب - محمدرضا عبدالملکیان
تازه های ادبی
دنيای پشت پلک - ريحان ريحانی
دهان من: مستِ رقصنده - عباس حسنی
رنگ های رفته دنیا - گروس عبدالملکيان
روزانه هاى شيدا محمدى
زيستن براي بازگفتن
سارا شعر - محمد حسین بهرامیان
شاعرانه ها - سیامک بهرام پرور
طومار: شعرخوری بر وزن هواخوری - لیلا فرجامی
کازرون نوشت - وبلاگ گروهی کازرونی ها
کلاغ زرد روي سيم - س ا ر ا خوشكام
مرده های بی برکت - الیاس علوی
يادداشت هايي از کابل - سهراب کابلي
یک پزشک
عشق و جنون - سعید نجف زاده
Pablo Neruda
Albert Camus
 
 امکانات وبلاگ
 
گروه طراحان حرفه ای تمپفا
www.TempFa.com

 

 

حقوق اين وبلاگ محفوظ است و هرگونه كپي برداري از آن با ذكر منبع مجاز می باشد

Copyright © All Rights Reserved for http://wRiTeMe.blogfa.com