احمد شاملو
خاک باشم
یا خورشید
آب ها را می بلعم
در خود ریخته ام
موج ها را
ماهی های مُرده
جا مانده اند
در خود شکسته ام
قایق ها را
آدم ها را
کلمه ها را
غرق می شوم
بیرون بریز
رودها را
از زمین می پاشد
فواره های ِ خیس ِ پرنده
بر شاخه هایمان
من در جنگل گم می شوم
من در جنگل پیدا می شوم
فریده دهداران
مهر ماه 1390
دلم برای انگشت هایم تنگ شده، نه این کیبورد لعنتی. از کلمات خسته ام، از اعداد خسته ام. حتی از کتاب های خوانده و نخوانده که از همه جای اتاقم سر می روند خسته ام. دلم می خواهد اینهمه شتاب، بایستد، یک لحظه، به خاطر من بایستد، و من آرام بگیرم بمیرم زندگی کنم. نمی دانم شانه هایم تحمل ام را دارند که حالا بالهایم را بسته ام؟ پشت این دریای ویران، چشم هایم را نمی بینم. دلم می خواهد چشم های بیرحمانه بازم را ببندم، گوش هایم را، دهانم را ببندم و دیگر به هیچ کس و هیچ چیز نیندیشم و لحظه ای بمیرم، آرام آرام...
می خواهم بروم. حتی از این اتاق می خواهم بروم. به جایی که دگرگونه باشد همه چیز، حتی دیوارهایش. دچار ملال بی حدی بوده ام و از نوشتن اش شاید می خواهم بگریزم از این صحنه خالی. برای من نوری که در ته تاریکی می بینم خیال نیست، حقیقت است، قسم می خورم می بینم، برای من همیشه نوری هست، تا حالا بوده، که هنوز هم می خواهم در سیاهی پر بگیرم. و می نویسم که نمیرم...
در این گریز از مرگ به مرگ، دلم می خواهد به جریان بیفتم، و پنجره ها را برای هوایی دیگر نفس بکشم... که دلتنگم... بسیار دلتنگم...
پرنده ي گولو پا نداشت
براي همين نمي توانست راه برود
و نمي توانست براي خود لانه اي بسازد
در برف و باران
وقتيكه از آسمان تگرگ مي باريد
و در طوفان
او همينطور كه پرواز مي كند،
هميشه و تا ابد مي گريد
او در حين پرواز تخم مي گذارد
و آرزو مي كند كه تخمهايش نشكنند.
شل سيلور استاين
آب اینهمه بالا آمده
مردابی جاری است زمین
غرق ِ در جهان
کاش جای آدم
ماهی بودم
فریده دهداران
خرداد 89
ما یکایک به سوی هدف نخواهیم رفت
جفتاجفت می رویم
و چون هر یک دیگری را می شناسیم
همه همدیگر را خواهیم شناخت
همدیگر را دوست خواهیم داشت
و فرزندانمان
به افسانه ی سیاه گریه ی مرد تنها خواهند خندید
پل الوار
حسین پناهی